امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 دی ماه سال 1384

خداحافظی باوبلاگ نویسی:

در حاشیه مسابقه فوتبال تیم های وبلاگ روز-منتخب وبلاگ های ایران

دیداربین تیم های فوتبال تیم های وبلاگ روز ومنتخب وبلاگ های ایران امروز در

ورزشگاه بلاگ اسکای برگزار شد.

این دیداردرحالی برگزار شد که آقای بنده نویسنده وبلاگ وسرمربی تیم روز اعلام

کرد درحالی به زمین مسابقه می آیدکه باشگاه بدهی بازیکنان روز راپرداخت کند.

گویا بدهی هاپرداخت شدواین بازی هم آغاز شد.

این بازی باشعار تماشاگران آغازشد:

سرور هرچی وبلاگه                                                  تیم خوب روز بلاگه

دردقیقه اول این مسابقه تیم وبلاگ روز توسط  ممددایی به گل رسید.این گل منجر

به خوشحالی آقای بنده سرمربی روز شد.

اما درآخرین لحظات نیمه اول تیم منتخب بلاگ های ایران گل مساوی رابه ثمررساند.

نیمه اول دیدار بانتیجه 1-1 مساوی به پایان رسید.

حاشیه های رختکن:

سرمربی روز:آخه مادرمرده ها خجالت بکشین...هی باتوام یه من ژل ریختی تواون کلت

تو زمین تریلی چسبیده به ...ت.

پس تعصبت کجارفت...میری توجردن مسافرسوارمی کنی بعدتو زمین ...تیم رو...یی.

نیمه دوم

نیمه دوم بازی آغازشد.

درهمان ابتدای بازی تیم mba(منتخب بلاگهای ایران)گل دوم رابه روز زد.

درادامه هم روی دوضدحمله دیگر دروازه روز بازشد.

نتیجه پایانی:

وبلاگ روز  1                            4 منتخب وبلاگ های ایران

مصاحبه من(سرمربی روز)پس ازپایان مسابقه:

ببین من نمی دونم چی بگم؟

اگه دست من بودچهارتا بازیکن میهن بلاگ می آوردم حداقل ازاین نامردا بهتربازی می کنن

اصلا سابقه نداره.

ماتو ورزشگاه بلاگ اسکای 4تاگل بخوریم؟

اصلا بذاریم من یه چیزی بهتون بگم.من نمی خواستم بگم ولی حالا میگم.

دیگه شما نوشته های من رونمی بینین.یعنی دیگه تموم شد.

دیگه وبلاگ روز تموم شد.خداحافظ وبلاگ نویسی.

من یه بارسال 50 گفتم دیگه وبلاگ نمی نویسم همه گفتند الکی میگه.رفتم دیگه ننوشتم.

حالا هم میگم دیگه وبلاگ نمی نویسم.

دیگه وبلاگ نویسی من تموم شد.شرمنده هواداران شدیم.

یعنی دیگه خداحافظ وبلاگ.

توضیح:این متن هیچ ارتباطی باعلی پروین نداشت.

شنبه 17 دی ماه سال 1384

خودم از اونایی که کامنت روبرمی دارن انتقاد کرده بودم

ولی وقتی میخوام پشت هم آپ کنم مجبورم دیگه

ازاین به بعد همین جوریه

یعنی حتی اگه آب هم بخورم خبر میدم

البته نه تااین حد

راستی...

شارون داره می میره

دعاکنید

دعاکنید

دعاکنید زودتر بمیره

شنبه 17 دی ماه سال 1384

امروز آرزو کردم که یک پیرمرد بودم و درباران

قدم می زدم...

تنهای تنها

حتی...

بدون تو...